گاهي خاطرات خفته ي آدمي به بهانه اي در ذهن بيدار مي شوند
و حس سر خوشي عجيبي مغز انسان را پر مي کند. خاطراتي که با يک جرقه ي کوچک زنجير
وار در ذهن به حرکت در مي آيند و انگار نوعي مغازله ي آدمي است با گذشته اش. گذشته
اي که امروز يادي از آن مانده است و شايد
لبخندي.
ديشب، در انجمن آران جلسه اي به بهانه ي سالگرد فوت مرحوم
شاپور بنياد و به پيشنهاد راد قنبري، شاعري که هميشه بوي خوب جنوب مي دهد،
برگزارشد. انجمن آران در حدود يک سالي مي
شود در شيراز پا گرفته است و به لطف وجود و تلاش انسان هاي شريفي چون علي آذري،
نيما تقوي، آرش کمالي و ده ها خوب ديگر که بي چشم داشت جلسات فيلم و داستان و شعر در آن جا برگزار مي کنند،
به حيات خود ادامه مي دهد. جلسه ي ديشب، مهربانان عرصه ي شعر و ادب شهر را با
صميمت نابي، به بهانه ي ياد شاپور گرد هم آورد. مهمانان جلسه ي ديشب طيف گسترده اي
از شاعران، نويسندگان و مترجمان نسل هاي مختلف شيراز بودند. شاپور جورکش، کيوان
نريماني، خانم کامياب، اکبر معصومي، محمد کشاورز، سيروس رومي، احمد فريد مند، محمد
شعباني، سيروس نوذري و ديگران...
مهمانان جلسه و نام شاپور آن جرقه آغازيني بود که ياد بعضي
نفرات و بعضي خاطرات را در من شعله ور کرد. مرحوم بنياد در سال 1378 از دنيا رفت،
يعني زماني که من 15 سال بيش تر نداشتم و در آن زمان شناخت من از ادبيات معاصر در
حد خواندن آثار شاعراني بود که نام و يادشان در اکثر کتاب ها و مجلات ادبيات معاصر
به چشم مي خورد. شاعراني که اکثرا اوج شکوفايي شان به دهه ها قبل از زادن من مي
رسيد. اين شاعران که هر کدامشان بي شک وزنه هاي سنگين ادبيات معاصر ايران بودند و
هستند، روح و روان نسل من را تسخير کرده بودند.
حدودا 4 سال پس از رفتن بنياد، جشنواره ي ادبيات مهرگان
توسط دانشجويان دانشگاه علوم پزشکي در شيراز برگزار شد که من را از اهواز که در آن
زمان در آن شهر دانشجو بودم به شيراز کشاند. جلسه اي که شايد براي اولين بار در
مقياس دانشجويي و با کيفيتي بي نظير از مهمانان و به اين گستردگي در شيراز برگزار
مي شد و سال هاست که آرزوي تکرار چنان چيزي بر دل مانده است. جلسه اي با حضور حافظ
موسوي، شمس لنگرودي، مرحوم عمران صلاحي و شاعران و نويسندگان شيراز که من شاپور
جورکش، شهريار مندني پور و هادي محيط را به ياد دارم و خوب در خاطرم هست که در
جلسه ي سخنراني داستان نويس خوب عاشقي کردن در شيراز، شهريار مندني پور، جو سالن به
گونه اي ساکت و ساکن شد که انگار همگي در خلسه اي از جذبه هاي سخن راني يک قطب يا
يک پير صاحب کرامت غرق شده اند. همين جلسه باعث شد من به طور اتفاقي با نيما تقوي
که آن زمان علاوه بر شاعري، دستي هم در مطبوعات داشت و دوستي ديگر که پسر خواهر
مرحوم بنياد بود، پوريا شيباني راد آشنا شوم. آن روز در حياط محل همايش، عمران
صلاحي مثل هميشه داشت خاطراتي طنز گونه را تعريف مي کرد و از طرحي که در سر داشت
براي چاپ اسم ها و نام خانوادگي هاي عجيب و غريب و طنز آلودي که شنيده يا خوانده
بود سخن مي گفت. بعضي از اين اسم ها را روي
سنگ قبر ها خوانده بود و هرکدام را که بر زبان مي آورد بمب خنده اي در حلقه ي
اطراف او منفجر مي شد. در شب آخرين روز آن مراسم اکثر مهمانان جلسه در منزل شاپور
جورکش مهمان بودند. شبي که از مهمانانش حافظ موسوي و مسعود طوفان نازنين و شمس
لنگرودي، و هادي محيط،آقاي امامي و نيما تقوي را به خاطر دارم و هنوز قيافه ي خسته
و بيمار شمس جلو چشمم هست که ذکام شده بود و جمع را براي استراحت ترک کرد. آن شب
تا پاسي از شب گذشته بحثي داغ و جدي بين مسعود طوفان و ديگر شاعران و نويسندگان
جمع در جريان بود و من و تعدادي جوان ديگر که در جمع بزرگان برخورده بوديم، به اين
فکر مي کرديم که وقتي مغز آدمي لبريز از انديشه هاي ناب بشري و مدام در حال انديشه
ورزي باشد، در لحظات خصوصي دور هم نشيني هم برون ريزي جز انديشه هاي ناب و بحث هاي
جدي ندارد و براي خيلي از افراد اين طور نيست که در بيرون رداي شاعري بر تن کنند و
در درون از لمپن هاي کوچه و خيابان بد تر باشند.
شب نشيني خانه شاپور گذشت و دوستي من با پوريا شيباني راد
(پسر خواهر مرحوم بنياد) مرا با آثار بنياد و بعد کل مجموعه حلقه نيلوفري آشنا
کرد. آن زمان من و دوستانم اکثرا دانشجوهايي بوديم که در آمدي از کار کردن نداشتيم
و خريدن کل آثار حلقه نيلوفري به صورت يک جا براي مان مقدرو نبود. مجبور بوديم هر
از چند گاه با پول هاي تو جيبي که ذخيره کرده ايم يکي را بخريم و رقابت عجيبي در
ما در گرفته بود که کدام يک از ما زود تر کل حلقه را دوره مي کند. در اين حلقه بود
که با شعر بنياد آشنا شدم و براي اولين بار آثار منصور اوجي، سيروس نوذري، هرمز علي
پور، لبريخته هاي رويايي، ذکر خواب هاي بلوط قاسم آهنين جان، کاظم سادات اشکوري،
بيژن جلالي و ديگر شاعران و نويسندگان اين مجموعه را خواندم و با عاشقانه هايشان
عاشقي کردم و با دردهايشان گريستم. تعدادي از آثار اين مجموعه چنان ما را جذب کرده
بود که هنگام عشق و عاشقي به يار پيشکش مي کرديم و يا در انجمن ادبي گردون براي
تولد اعضاي انجمن به آن ها هديه مي داديم.
بعضي از کتاب هاي اين مجموعه سرگل گل هاي ديگر بودند، به گونه اي که کمياب
يا ناياب شده بودند و به سختي مي توانستيم آن ها را پيدا کنيم. از اين سرگل ها، يکي
"هوش سبز" آقاي جورکش، يکي "قصيده يِ آهو" بنياد و ديگری "گل
برگستره يِ ماه" براهني بود که آخري را حتي کتاب فروشي درنا هم که زير نظر
انتشارات نويد فعال شده بود، نداشت و شخصا در دفتر انتشاراتي نويد و در کتابخانه ي
کوچکي که آن جا بود پيدا کردم و با اجازه ي آقاي نويدگويي برداشتم براي کتاب خانه
ام.
در آن زمان در ذهن من بنياد آن درخت تنومندي بود که اين
حلقه ي نيلوفري دور تا دور او را فراگرفته بود و شايد اگر اين مرکز ثقل نبود، اين
ستاره هاي دور از هم هرگز در يک بند نمي نشستند تا گردن آويز زرين حلقه ي نيلوفري
بر قامت لطيف ادبيات معاصر بنشيند و اين روز ها فکر مي کنم که اي کاش باز هم حلقه
اي بود و مجموعه اي نيلوفرين.
در همان سال ها بود که يک هواي تازه هم با سري راه ابريشم
که آن زمان انتشارات نيم نگاه منتشر کرد، بر جريان ادبيات وزيدن گرفت. به ياد دارم
که يک شب تمام شاعران آن مجموعه که به شاعران دهه هفتاد معروف بودند در تالار پارک
آزادي شيراز گرد آمدند و هنگام شعر خواني علي عبدالرضايي با اعتراض سيروس نوذري،
آشوبي در سالن در گرفت. علي عبدالرضايي شعر هاي کتاب جامعه و في البداهه را مي
خواند که آقاي نوذري فرياد زد: " شما مي خواين تا آخر اين کتاب رو
بخونيد؟" و علي عبدالرضايي با خونسردي کتاب را بست و گفت نه و خواست که از سن
پايين بيايد که حاضران سالن در همان لحظه دو دسته شدند. عده اي با اصرار از او
خواستند که ادامه بدهد و او با تشويق حاضران برگشت و به شعر خواني ادامه داد. بعد
از اين همه سال يک تکه از شعري که علي عبدالرضايي آن شب خواند را خوب به خاطر دارم
: " سيب ها قاچ مي خورند، که من به دنبالِ نيمه ي ديگر، تمام دنيا را بگردم،
خب مي گردم!" و هنوز هر وقت آقاي نوذري را مي بينم ياد آن شب مي افتم. همين
ديشب هم تمام مدتي که آقاي نوذري مقاله اي را در مورد شاپور در آران مي خواند،
ذهنم وقايع آن شب را مرور مي کرد. در همين مجموعه راه ابريشم بود که با آثار بهزاد
خواجات، فرياد شيري، هادي محيط و کيوان نريماني آشنا شدم. اين روز ها که کيوان و
همسرش را در آران مي بينم، خوشحال مي شوم که کيوان هنوز در شيراز هست و سخنراني ها
و نقد هاي پرشورش هنوز هم ادامه دارد. در جلسه ديشب هم با همان طراوت هميشگي شعري
از خودش خواند شنيدني و خواندني. دم پرشورش گرم و گرم تر باد.
به گذشته برگرديم، در حال و هواي همين سال ها بود که پوريا
به من گفت دايي شاپور يک کاست از آثار شاعران فرانسوي آرتور رمبو و پل ورلن با
خودش از فرانسه آورده و اگر اشتباه نکنم پوريا چيزي شبيه يک جزوه کپي هم از آثار
آرتور رمبو داشت و يک سال و چند ماه طول کشيد که دوستي من و پوريا به جايي برسد که
پوريا به من اعتماد کند و آن کاست را به من امانت بدهد که يک کپي از روي آن تهيه
کنم. کاست شعر هاي آرتور رمبو و پل ورلن بود که به صورت يکي در ميان با صداي
خواننده فرانسوي، لويي فره خوانده مي شد و موسيقي بي مانندي روي آثار کار شده بود.
در آن زمان سواد فرانسه من صفر بود و هنوز هم البته در همان حد احوال پرسي است و
نمي دانم چه چيز باعث شد که آن کاست مرا جادو کند و به وادي شيدايي آرتور رمبو
بکشاند.
کساني که آن دوران را زيسته اند مي دانند که وقتي مي گويم
يک سال و چند ماه طول کشيد تا کاست را به دست بياورم از چه سخن مي گويم. در آن
دوران شايد به دليل محدود بودن و سخت بودن تهيه منابع، کسي محصولات فرهنگي خود را
به کسي قرض نمي داد چون در اکثر مواقع آن اثر که با زحمت حقيقتا جانکاه تهيه شده بود،
ديگر به صاحبش برنمي گشت و براي قرض دادن هاي آثار فرهنگي بايد اول خودت را حتي
براي نزديک ترين دوستانت ثابت مي کردي و بعد مي توانستي يکي دو روزي چيزي را امانت
بگيري!
به هر روي اين آشنايي هاي ميمون و مبارک و از سر اتفاق،
باعث شد من با رمبو آشنا شوم. شاعري که هر چه بيش تر مي شناختمش، بيش تر عاشق روح
عصيان گر و مطلقا مدرن اش مي شدم. بنياد روح اش هم خبر نداشت که شايد آن کاست به
دست من برسد و من روحم هم خبر نداشت که قرار است در کجا با چه آدم هايي آشنا شوم و
ترجمه و تاليف کتاب "آرتور رمبو، صدايي از آينده" را آغاز کنم. حالا خود
را مديون اين آشنايي ها و حتي روح بي خبر از همه جاي مرحوم بنياد مي دانم. شب هاي
بسياري بود که ترجمه يک شعر از رمبو را تازه تمام کرده بودم و آن ها را داغ داغ در
اتاق پوريا براي او مي خواندم. گاهي تيبا دختر کوچک بنياد هم مي آمد و شعر هايش را
می خواند. شعر هايی که شعور و احساس بی مانندی در آن ها اوج می زد و با توجه به سن
کم او، شگفتی من را برمی انگيخت.
ترجمه ها از روي
منابع انگليسي صورت پذيرفته بود و وقتي کتاب کامل شد، به شدت نگران بودم که شايد
اين کار اصلا کار من نبوده از آغاز و شايد من نتوانم حق مطلب را در مورد رمبو ادا
کنم. با دلهره ي عجيبي به شاپور جورکش رجوع کردم. مساله را با شاپور در ميان
گذاشتم و شاپور اين لطف را به من که در آن سال ها از حالا هم بي نام و نشان تر
بودم روا داشت و ترجمه هاي فارسي و متن انگليسي شعر ها را خواند و وقتي که براي دريافت
نظر نهايي به خانه ي او رفتم گفت: " من نمي دانم اصل فرانسه آثار چه بوده است
چون در اختيارم نبود، اما آن چيزي که از انگليسي به فارسي برگشت داده شده، خوب
است." همين جمله کافي بود که پشت گرمي
بگيرم و دل به دريا بزنم و با فرياد شيري که آن زمان با نشر نگيما کار مي کرد، در
مورد چاپ کار صحبت کنم. الان که اين سطور را مي نويسم مطمئن نيستم که آقاي جورکش
اين اتفاقات را در خاطر داشته باشد يا خير، چون شاپور معمولا مراجع زياد دارد و
همه را هم با روي گشاده مي پذيرد و بعد از اين همه سال و اين همه مراجع پير و جوان
شايد مرا در خاطر نداشته باشد. خودم هم سال ها از سر مشغله هاي کار و درس و زندگي
از فضاي فرهنگي شيراز دور بوده ام و از ديگر سو فضاي فرهنگي شيراز هم ديگر آن شور
و حرارت سال هاي پيش را نداشت. ديشب هنگامی که در جلسه یِ آران شاپور شعري از دفتر
نام ديگر دوزخ را خواند به يک باره پرت شدم به آن سال ها و يادم آمد که چه شوق
عجيبی در زمان انتشار اين کتاب، برای خواندنش داشتيم.
ديشب من هم شعر ابراهيم را خواندم و شرح کوتاهي از آشنايي
غير مستقيم ام با مرحوم بنياد را ارايه دادم. مراسم آران که تمام شد در راه برگشت
به خانه در حالي که صداي جادويي فره را دوباره در ماشين گوش مي کردم، به ياد آوردم
که سال ها بعد از فوت بنياد، عده اي از دوستان که بيش ترشان گرافيست بودند يک دور
هم نشيني هاي دوستانه اي را در پارک هتل برگزار مي کردند. اگر درست در خاطرم باشد،
روز هاي يک شنبه آن جا جمع مي شديم و هر کس خبري داشت از فضاي فکري و فرهنگي شهر
با هم در ميان مي گذاشتيم، دوستان گرافيست و تصوير گر، طرحي مي زدند و گاهي هم من
شعري يا ترجمه ای را مي خواندم و شب به گپ و گفت و نوشيدن چايي مي گذشت. از آن
دوستان، محسن زارع، مسعود زارع، علي هنرور، مهدي معتضديان که طرح جلد کتاب
"تصوير مرد در آب" را براي کتاب اولم به زيبايي کار کرد و صياد ثابت را
بيش تر به ياد دارم چون جزو پايه هاي هميشگي جمع بودند. من شنيده بودم که مرحوم
بنياد پيش از مرگش به صورت دوره اي با دوستانش در حياط همان هتل دور هم مي نشسته
اند و چه بسا که نطفه ي بسياري از آثار حلقه ي نيلوفر هم در همان حياط بسته شده
باشد. من هر وقت که با دوستان در پارک هتل
مي نشستم، با خودم مي انديشيدم، يعني شاپور و ديگران دور کدام ميز، زير
کدام درخت از اين درخت ها مي نشسته اند؟ دور استخر بودند يا نبودند و استخر آن
زمان آب داشته يا مثل حالا خالي بوده است؟ چه کساني در جلسات بوده اند و چه حرف
هايي مي زده اند... چرا بعد از رفتن بنياد ديگر کسي سراغ اين حياط نيامد؟
سوال هايي که هنوز هم بي جواب مانده اند و اي کاش دوستان
شاپور در جايي آن شب ها را مستند سازي کنند و آن تاريخ شفاهي را مکتوب کنند. شب
هايي که به نظرم اهميت ويژه اي در رشد و تعالي بخشي از ادبيات ايران داشته است. شب
هايي که وامدار شاپور و يارانش هستند و چه خوب که آن ها آثارشان را در حلقه ي
نيلوفري به چاپ رساندند تا به دست نسل هاي بعد برسد.
بعضي از افرادي که در اين متن نامشان آمد مانند بنياد و
عمران صلاحي براي هميشه از ميان ما رفته اند، بعضي ديگر مثل مسعود طوفان و شهريار
مندني پور و پوريا شيباني، ايران را ترک کرده اند و بعضی ديگر شيراز را... در اين
ميان چه خوب مي شد اگر کساني که هنوز در اين شهر هستند و ديگراني که من نمي شناسم و
يا نامشان را نبردم، در راه مستند سازي جريان ها ي فرهنگي و هنري شيراز گام هاي جدي
بردارند و خالقان و دلسوزان هنر و ادبيات دست در دست هم، نگذارند تاريخ پر افتخار
و درخشان فرهنگ و هنر اين شهر در جايي خاک بخورد و از ياد ها پاک شود. تاريخي که مي
تواند چراغي براي راه آينده باشد. در آخر،
اميد است آن چنان نشست ها و حلقه ها روز به روز بر تعدادشان افزوده شود، پرفروغ
گردند و در طول زمان مانا باشند.
محمد فلاح نيا
13 بهمن ماه 1394
شعری از شاپور بنياد
و از قرار
ما
نمي دانستيم .
نمي دانستيم كه سرو مي گذرد
و راه
در تو به توي عشق
مي ماند
و تصوير كبوتري در شيشه مي افتد
كه از رازهاي جهان
باز مي آيد .
مرگ
از قرار
پاره سنگي بود
و ما
نمي دانستيم .
