يك ميني مالِ قديمي با يادِ اهواز و ملاثاني
تاکسی
بعضی وقتا دلم می خواد بگيرم محکم بزنمت ، شايد از خواب بيدار شی . آخه تو از من چی می دونی ، که هر روز و هر ساعت جلو من رژه می ری ؟ سر کلاس که نشستم ، ميای پشت سرم می شينی ، تو راه رو ها جلوم ظاهر می شی ، يه جورِ ديگه ، يه جور متفاوت از بقيه به من نگاه می کنی . اين چشمات می خوان چی بگن؟ها؟
دلم می خواد سرت داد بزنم ، هوار کنم...بگم : "بابا نمی خوام... من دوسِت ندارم!" آخه به چه زبونی بايد حاليت کنم ؟ روزی يه عطر داری عوض می کنی ، فکر می کنی من نمی فهمم ؟ اون روز دستِ دوستت رو گرفته بودی و هی از جلو من رد می شدی و با حسرت ، يه جوری نگام می کردی... اين رفتارات و حتی خنده های دخترونت ، تا مغز استخونم رسوخ می کنه . برا خودت میگم : ازسر راه من برو کنار...آخه از چی من خوشت اومده ؟ زنگ می زنی که چی ؟
دلم می خواد... نه ! اصلا دلم هيچی نمی خواد... هيچی ! بچه ای اصلا...مثل بقيه ! آره ، درست مثل بقيه...
***
ماشين مرتب بالا و پايين می رفت و من تو عوالمِ خودم بودم ،که يکدفعه صدای تيزشو شنيدم که با عصبانيت فرياد زد : آقا نگه دار!
راننده سريع ترمز کرد و صدای لاستيک های ماشين تو خيابون پيچيد . يک لحظه همه گيج و گنگ ، به تاکسی خيره شدند... در رو باز کرد و با صورتی که از اشک خيس شده بود ، از ماشين پياده شد و در رو محکم به هم زد .
راننده نگاه پرسشگرانه ای به من انداخت و من در جوابش فقط مبهوت نگاهش کردم... ماشين های پشت سر شروع کردند به بوق زدن... بوق بوق بوق...
راننده فرياد زد : خانوم بقيه پولتون ...
با اوقات تلخی مختصری دنده رو عوض کرد و دوباره خون به رگ های خيابون دويد .
***
فردا صبح تو کلاس ديگه بوی عطر زنونش نمی آمد . نفس عميقی کشيدم و استاد براش غيبت زد...
محمد فلاح نيا
22/8/82
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر