من هيچ کدام از اين ها را نمی خواستم...
همه چيز از هيچ کجا شروع شد . از من که سردم بود در روز هایِ اولِ زمستان ، قدم می زدم روی برگ هایِ يخ زده ای که احتمالا شب تولد مسيح را جشن گرفته بودند و من مدام ساده دلانه فکر می کردم که مسيح مواظب ماست . من بار ها قبل از آمدن او هم شکست خورده بودم . لباسِ بافتنی ام زره شده بود از فولاد روی تنم و تمامِ تابلو هایِ تبليغاتی روشن بودند ، چشمک می زدند و من سرم گيج رفت ناگهان . چشمم نمی ديد ، شايد گريه می کردم . تب کرده بودم . هذيان می گفتم : دوستت دارم ، يا داشتم ، يا نمی دانم اصلا دوست داشتن چيست .
من خواب خوب ترين کسی را که عاشقش بودم هنوز می بينم . وحشت می کنم و از خواب می پرم . اما وقتی که سر و کله یِ او پيدا شد دنيا بر مدارِ ديگری شروع به گردش کرد . خانه ای که هيچ وقت گرم نبود ، گرم شده بود و من بازيگوش ترين فيلسوفِ سياست مدارِ کوچک دنيا شده بودم . من نمی دانستم که به کجا می رسم . راه برايم مهم تر از هر چيز شده بود آن روز ها .
فال حافظ گرفتم ، حافظه ام که درست ياری نمی کند . فالِ روز های اول جالب بود . دو نفری رفته بوديم حافظيه . يکی از بيت های فال اين بود : يکی است ترکی و تازی در اين معامله حافظ / حديث عشق بيان کن بدان زبان که تو دانی !
قند توی دلم آب شد . خنديدم . اين بار با خيال راحت تر . از همان شبِ اول مدام شک داشتم . بعد ها از دامنِ حضرت حافظ دست کشيدم و دست به دامنِ مسيح شدم . خب آدم در طولِ حياطش اسطوره هایِ زيادی دور و بر خودش جمع می کند . اين آخری به نظرم خيلی انسانی و بزرگ می آمد . به خصوص که مضمونِ جان دادن برای انديشه و طی طريق و همه یِ آن ها در آن وجود داشت و در ضمن برای من زمينی و ملموس هم بود .
امشب دوباره فال حافظ گرفتم : من ار چه در نظرِ يار خاکسار شدم....
سال ها از سوراخ يک دقيقه می گذرد و من هيچ وقت نمی فهمم که اين وسط ترک و تازی و يار کی هستند ؟ تمامِ قرص هايم را چند شب پيش ، دور ريخته بودم . تا نيمه هایِ شب که خوابم برد گريه می کردم . بيش تر از هر چيز از اين ناراحت بودم که چرا هر بار بايد همين طور تمام شود ؟ فرقی هم نمی کند که مذهبی يا لاييک يا هر جور فکر ديگر داشته باشد . مولانا مدام زير گوشم زنگ می زد : آب کم جو تشنگی آور به دست...تشنگی ؟ آب کجا بود ! وقتی که اصلا آبی در کار نباشد ، تشنگی چه مفهومی می تواند داشته باشد . با اين همه به خودم می گفتم مولانا رای به اشتباه نمی دهد . شايد هم خودم را فريب داده ام . تمام شب ها و لحظه ها با فکر تشنگی ای گذشت که شايد قرار بود روزی در کنار خود مولانا سيراب شود .
اما من شمس نبودم . او هم نبود و ما مولانا هم نمی شديم و اين را بار ها می خواست به من بفهماند که درست همان موقع من کر و کور و نفهم می شدم . حالا فکر می کنم مولانا و حافظ و مسيح و ديگری که جای خود ، اگر تمامِ حضراتِ زمينی و آسمانی هم با هم جمع می شدند ، کاری از دستشان بر نمی آمد . اين تلخ وش چيزی نبود که به دهانِ هرکسی خوش بيايد برای هميشه .
من مست کرده بودم ، نمی خواستم ، اما زدم به سيم آخر...
محمد فلاح نيا
زمستان86
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر