۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه



انجمنِ دستانِ گويا


به راستی راز این نگاه های ما چیست ؟ این راز چیست که در چشم های تو ، در چشم های من جاری است؟راز لحظه ای که نگاه یک انسان با نگاه دیگری گره می خورد و قلب های ما به هم پیوند می دهند؟این راز مشترک بین انسان ها چیست ؟ سپید و سیاه ، دارا و ندار، اسیر و آزاد ، شنوا و نا شنوا ... و تمام انسان ها ی روی زمین می توانند در یک لحظه با این راز بزرگ به هم بپیوندند و با یک نگاه به هم بگویند: دوست مي دارم...


چند وقت پیش با انسانی دوست شدم که نمی توانست سخن بگوید اما با دست هایش،با دست های پاک گرم و بزرگش پرواز می کرد . نمی توانست بشنود اما با نگاه عمیقش در آدمی نفوذ می کرد . درست نمی دانم این رویا بود یا واقعیت ، اما در حظور او ما نه روی زمین با دو پای کوچک ، که در آسمان با دو بال نقره ای در پرواز بودیم . اسمش احمد رضا بود . نام هر چه باشد ، مهم آن دو چشم روشن معصوم است.
او و دوستانش با همراهی راهنما یا بهتر است بگویم دوست و یا مادرِ معنوي شان ، خانم "اصدقی" یک گروه سرود تشکیل داده بودند.آن ها گرچه قدرت تکلم نداشتند اما همان طور که گفتم با دست هایشان پرواز میکردند و آن چنان هنر مند انه کار خود را انجام می دادند که انگار فرشته هایی روی زمین می رقصیدند.
او و دوستانش زندگی عمیقی دارند و هنر مندانی با دستان کوچک اما روحی بزرگ هستند.یا لا اقل من فکر می کنم احمد رضای عزیز به یک عمق خاص دست یافته بود.



مو سسه ی دستان گویا یک گروه هنری است که با حمایت خانم پوران اصدقی (متخصص گفتار درمانی و کار شناس امور نا شنوایان )در تهران فعا لیت می کند.اعضای این گروه جوانانی هستند که در آغاز جوانی توانسته اند راه هایی دشوار را طی کنند و قله هایی دست نیافتنی را فتح کنند.گرچه راه های نا پیموده ی بسیاری هم در پیش دارند ،اما تا همین جا هم دست مریزاد دارند ، پس : بچه ها خسته نباشید.
احمد رضای عزیز برای تو نیز هر جا که هستی آرزوی شادی و سر بلندی می کنم.


(محمد فلاح نيا - تابستان 1383)


**نشانی انجمن دستان گویا:تهران ،خیابان انقلاب،بعد از چهار راه شهید نامجو،کوچه ی پناهی ،پلاک31

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر