۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه

اخوان

ظاهرا من از همان اوانِ جوانی يک جورهايی يک چيزی ام می شده! اين مطلب تقريبا 7 سال پيش نوشته شده !

پيروز باشيد .

محمد فلاح نيا

11 فروردين 1389

اخوان، پيرچنگي ادبيات معاصر كه زباني يگانه داشت و در بسياري از شعر هايش مصائب و دردهايِ تاريخي ايران و ايراني را با زباني نو و امروزي بيان مي كرد، نام خودش را اميد گذاشته بود تا نااميدي هايمان را بسرايد .

اكثرِ اشعارِ او فضايي كاملا ياس آگين ، سرد و پر درد دارند كه بعضا كورسوهايي از اميد هم در آن ها ديده مي شود و گاه همان اميدها هم در نهايت به يأس تبديل مي شوند.

شعر "قصه ي شهر سنگستان" به عنوانِ نمونه اي از هزار، شعري است كه مانند يك تابع سينوسي از اميد ها و يأس ها به تناوب در آن سخن به ميان می آيد و در نهايت هم همه ي تلاش ها به ناكامي بدل می گردند. چرا كه غم و درد آن قدر زياد است كه هيچ راهي به اميد نيست. در اين شعر بسياري از ويژگي هاي فني شعر اخوان به خوبی نمايان و بارز است ، ويژگي هايي چون واج آرايي، تركيباتِ بديع ونو و استفاده از زبان كلاسيك و كلمات قديمي. دركنارِ بسياري از زيبايي هايِ اين شعر گاه احساس می شود که سخن به اطناب گرا ييده و گويي شاعر در راستاي حفظ وزن و بدنه يِ اصلي شعر بسياري كلمات يا مفاهيم را به شعر تحميل کرده است.

اخوان در اين شعر با ديدي آكنده از ياس به بيان دردي از هزاران دردِ جامعه يِ ايراني مي پردازد که آن سكوت و خاموشيِ گلوها به وقتِ فرياد است.

در زير توضيحاتي به صورت جز به جز در مورد اين شعر آمده است كه نگارنده سعي در شكافتن و حلاجي شعر و دست يابي به جوهره و هسته يِ اصلي شعر و مفهومِ نهفته در بطن آن را دارد.

*دو تا كفتر

نشسته اند روي شاخه یِ سدر كهنسالي

كه روييده غريب از همگنان در دامنِ كوه قوي پيكر.

در آغازِ شعر با فضاي غريب روبرو مي شويم كه يك تك درخت پير تنها در آن روييده و صفاتي چون كهنسال و غريب ، نشانه هايي از تنهايي را به خواننده القا مي كند.

*دو دلجو مهربان با هم.

دو غمگين، قصه گوي غصه هاي هردوان با هم.

خوشا ديگر، خوشا عهد دو جان همزمان با هم.

در اين قسمت علي رغم اين كه شاعر قصد دارد نزديكي و مهرباني دو خواهر را تصوير كند اما باز هم از صفتي مانند غمگين استفاده مي كند. استفاده از كلمات غمگين و غصه در كنار قصه كه از منظر فني هنر شاعر را در تركيب كلمات مناسب جهت واج آرايي نشان مي دهد ، از منظر فضا سازي ، شاهد ديگري بر وجود فضاي نااميد در اين شعر است.

*دو تنها رهگذر كفتر

نوازش هاي اين آن را تسلي بخش،

تسلي هاي آن اين را نوازشگر.

مجددا ذكر صفت تنها براي توصيف پرندگان، غربت فضا را افزون مي كند. همچنين "تسلي دادن" زماني استفاده مي شود كه غم و ناراحتي موجود باشد و عملي را كه در جهت كاستن از غم انجام مي دهند ، "تسلي" مي گويند.

*خطاب ارهست: "خواهر جان"

جوابش: "جان خواهر جان

بگو با مهربانِ خويش درد و داستانِ خويش"

از معدود فضاهاي موجود در شعر كه لحني به دور از غم و اندوه در آنها وجود دارد، بعضي از گفتارها (ديالوگ هاي) دو خواهر است كه در شعر با صفت "مهرباني" توصيف شده اند.

*-نگفتي، جان خواهر! اينكه خوابيده ست اينجا كيست.

ستان خفته ست و با دستان فرو پوشانده چشمان را

تو پنداري نمي خواهد ببيند روي ما را نيز كو را دوست مي داريم.

نگفتي كيست، باري سرگذشتش چيست"

از منظر نقد فني چون قسمت آخر اين بند، عملا حرف تازه اي را بيان نمي كند و مفهوم جديدي ندارد به نوعي حشو محسوب مي شود. جملات قبل يك بار اين سوال را مطرح كرده اند و اين شايد از ويژگي هاي بارز بسياري از اشعار شاعراني باشد كه وزن خاصي را مورد اهميت ويژه قرار مي دهند و براي اينكه بد نه ي اصلي وزن شعر بر هم نخورد در بعضي موارد "حشو" در شعرشان ظاهر مي گردد.

از اين قسمت شعر به بعد، شاعر قهرمان شعر را معرفي مي كند و در اولين برخورد، قهرماني خفته را توصيف مي كند كه حتي دوست داشتن اطرافيان را هم نمي بيند. و قهرمان خفته همان قهرمانِ مرده است كه كاري از او بر نمي آيد و اين تصوير سازي و تصويرسازي هاي بعدي به وضوح شكست و نوميدي قهرمان شعر را تصوير مي كند.

*-پريشاني غريب و خسته، ره گم كرده را ماند.

شباني گله اش را گرگ ها خورده.

و گر نه تاجري كالاش را دريا فرو برده

و شايد عاشقي سرگشته ي كوه و بيابان ها.

سپرده با خيالي دل،

نه ش از آسودگي آرامشي حاصل

نه ش از پيمودن دريا و كوه و دشت و دامان ها.

قهرمان داستان اين طور تصوير مي شود كه تمام دارايي هايِ مادي (كالا، گله و . . .) و دارايي هاي معنوي (عشق و . . .) خود را از دست داده و از ناچاري به كوه و دشت و بيابان پناه آورده است. عاشقي كه به يك خيالِ خام دل سپرده و اكنون برايِ او نه هنگام استراحت و آرامش است و نه هنگامِ سفر.

*-اگر كم كرده راهي بي سرانجام است،

مرا به ش پند و پيغام ست.

در اين آفاق من گرديده ام بسيار.

نماندستم نپيموده بدستي هيچ سويي را

نمايم تا كدامين راه گيرد پيش.

از اين سو، سوي خفتنگاهِ مهر و ماه، راهي نيست.

بيابان هايِ بي فرياد و كهسارانِ خار و خشك و بي رحم ست.

وز آنسو، سوي رستنگاهِ ماه و مهر هم، كس را پناهي نيست.

يكي دريايِ هولِ هايل ست و خشمِ توفان ها.

سه ديگر سويِ تفته دوزخي پرتاب.

و آن ديگر بسيطِ زمهريرست و زمستان ها.

رهايي را اگر راهي ست

جز از راهي كه رويد زان گلي، خاري، گياهي نيست . . .

در اين بخش و بخش هايِ ديگر شعر، كبوترها مانند دانايان دنيا ديده اي تصوير مي شوند كه از رموز دنيا باخبرند. در قسمت آغازينِ همين بخش يكي از كبوترها تأكيد مي كند كه همه جايِ دنيا را ديده و هيچ جايي و هيچ چيزي از ديد او پنهان نمانده. با اين وجود او چهار جهت ( شرق و غرب و شمال و جنوب) را توصيف مي كند كه در واقع همه جاي جهان را دربر مي گيرد و اين چهار جهت همگي به سختي، درد و رنج منتهي مي شود و هيچكدام از اين راه ها به روشنايي و اميد راهي ندارند. راه اول (خفتن گاهي مهر و ماه = مغرب) به بيابان هاي سرد و بي رحم، راه دوم ( رستگاهي مهر و ماه = شرق) هم به دريايي ژرف و طوفاني و راه سوم (جنوب) به دوزخي سوزان ختم مي شود و سويِ چهارم ( شمال) به سرما و زمهرِيرِ زمستان مي رسد .

در آخر شاعر به طور گذرا راهي مبهم را راه رهايي مي نامند كه تنها ويژگي آن را روييدن و زايش و پويايي توصيف مي كند. اما با اين حال شاعر در اين بخش هم ديدگاه رئاليستي خود را مطرح مي كند و همان طور كه از روش گل و گياه در راه آزادي سخن مي گويد، رويش خار را نيز ناديده نمي انگارد.

*-"نه خواهر جان! چه جاي شوخي و شنگي است؟

غريبي، بي نصيبي، مانده در راهي،

پناه آورده سوي سايه يِ سدري،

ببينش، پاي تا سر درد و دلتنگي ست

نشاني ها كه مي بيني در او . . .

در اين بخش شاعر تلاش مي كند كه جلوه هايي از اميد را در شعر نمايان كند اما فضا آن قدر سرد و تلخ است كه در نهايت اين كور سويِ اميد هم به ياس تبديل مي شود. كه اين يأس از همان آغاز بحث هويدا است. حتي زماني كه يكي از كبوترها مخالفت خود را ابراز مي كند، بلافاصله مجددا در توصيفِ قهرمانِ شعر از صفائي چون "غريب، بي نصيب، مانده در راه، پناه آورده و . . ." استفاده مي كند و سرا پاي قهرمان شعر را درد و دلتنگي مي بيند.

*-نشاني ها كه مي بينم در او بهرام را ماند،

همان بهرامِ ورجاوند

كه پيش از روزِ رستاخيز خواهد خاست

هزاران كار خواهد كرد نام آور

هزاران طرفه خواهد ز اد ازو بشكوه

پس از او گيو بن گودرز

و با وي توسِ بن نوذر

وگر شاسپ دلير، آن شير گندآور

و آن ديگر

و آن ديگر

اينران را فرو كوبند و اين اهريمني رايات را بر خاك اندازند.

بسوزند آنچه ناپاكي ست، ناخوبي ست

پريشان شهرِ ويران را دگر سازند

در فش كاويان را، فره در سايه ش،

غبارِ ساليان از چهره بزدايند،

بر افرازند . . ."

يكي از كبوترها با طنز تلخي اين قهرمانِ درد را نجات دهنده يِ ايران مي نامد كه از قرن ها قبل او را منتظرند. قهرماني كه وقتي مي آيد تمام زشتي هايِ اهريمني را نابود مي كند .

*-"نه جا نا! اين نه جايِ طعنه و سردي ست.

گرش نتوان گرفتن دست ، بيدادست اين تيپايِ بيغاره

ببينش، روز كورِ شور بخت ، اين ناجوانمردي ست."

بلافاصله در جواب طنز تلخ يكي از كبوترها، كبوتر ديگر مجددا بحث را به طرف ناكامي و بيچارگيِ قهرمان شعر مي برد و بيان مي كند كه اگر نتوانيم كمكي به او كنيم در حق او ناجوانمردي كرده ايم.

*-"نشاني ها كه ديدم دادمش، باري

بگو تا كيست اين گمنامِ گردآلود.

ستان افتاده چشمان را فرو پوشيده با دستان

تواند بود كو با ماست گوشش و زخلال پنجه بيندمان."

يكي از كبوترها از خواهر خود مي پرسد كه او كيست. اگر راهي براي كمك كردن به او مي داني بگو كه گويي او خود را به خواب زده و گوش او صداي ما را مي شنود.

*-نشاني ها كه گفتي هر كدامش برگي از باغي ست،

و از بسيارها تايي.

برخسارش عرق هر قطره اي از مرده دريايي

نه خال ست و نگار آنها كه بيني ، هر يكي داغي ست.

كه گويد داستان از سوختن هايي.

يكي آواره مردست اين پريشان گرد.

همان شهزاده يِ از شهر خود را نده،

نهاده سر به صحراها

گذشته از جزيره ها و درياها،

نبرده ره به جايي ، خسته در كوه و كمر مانده،

اگر نفرين اگر افسون اگر تقدير اگر شيطان . . .»

كبوتر دوم ابراز مي كند كه نشاني هاي پراكنده اي دادي و مجددا در اين بخش به بيان دردمندي قهرمان شعر مي پردازد و داغ هايي را تصوير مي كند كه نشانه ي سوختنهاي او در گذشته است كه همان زجر و سختي هاي اوست. او شهزاده اي است كه حتي از شهر خود ( در اين جاشايد شهر همان كشور يا وطن باشد) رانده شده و هم اكنون هيچ پناهي ندارد. كبوتر در آخرِ اين بخش احتمالاتي را كه سببِ بي چارگي قهرمان شعر شده بر مي شمرد و نفرين ، افسون ، تقدير و حتي شيطان را در اين امر دخيل مي داند .

*-بجاي آوردم او را، هان

همان شهزاده يِ بيچاره است او كه شبي دزدان دريايي

بشهرش حمله آوردند"

كبوترها بعد از بحث هايِ طولاني پيرامونِ كيستيِ فردي كه زير درخت خوابيده، او را به جا مي آورند و او را مردي معرفي مي كنند كه افرادي به غارت شهرش (كشورش) پرداخته اند.

*-"بلي دزدان دريايي و قومِ جادوان و خيلِ غوغايي

بشهرش حمله آوردند،

و او مانند سردارِ دليري نعره زد بر شهر.

"-دليرانِ من! اي شيران

زنان! مردان! جوانان! كودكان! پيران!"

و بسياري دليرانه سخن ها گفت، اما پاسخي نشنفت.

اگر تقدير، نفرين كرد يا شيطان فسون، هر دست يا دستان،

صدايي بر نيامد از سري، زيرا همه ناگاه سنگ و سرد گرديدند.

از اينجا نام او شد: شهريار شهر سنگستان

در اين قسمت و قسمت هاي بعد شاعر گذشته يِ قهرمان شعر را تصوير مي كند كه باعث شده امروز او به اين درماندگي دچار شود. و او را فرد دلير و شجاعي در گذشته معرفي مي كند كه در برابر تجاوز و غارتِ سرزمينش مردانه ايستادگي كرده و فرياد برآورده . آنگاه درد بزرگ جامعه تصوير مي شود . شايد اين بخش از قوي ترين قسمت هايِ شعر از لحاظ مفهوم باشد . مردي از ميان هزاران برخاسته و قيام كرده اما هيچ كس دعوت او را پاسخ نمي گويد و همه به كنج خانه ها خزيده ، سنگ و سرد گرديدند و از اينرو قهرمانِ شعر را شهريار شهر سنگستان مي نامد.

* پريشان روز مسكين تيغ در دستش ، ميانِ سنگ ها مي گشت

و چون ديوانگان فرياد مي زد "آي!"

و مي افتاد و بر مي خاست، گريان نعره مي زد باز:

"دليرانِ من!" اما سنگ ها خاموش.

همان شهزاده است او كه ديگر سالهايِ سال

ز بس دريا و كوه و دشت پيموده ست،

دلش سير آمده از جان و جانش پير و فرسوده ست.

و پندارد كه ديگر جست و جوها پوچ و بيهوده ست.

اين بخش هايِ اخير را مي توان قلب شعر به حساب آورد كه شاعر از گذشته يِ قهرمان شعر پرده بر مي دارد و علت سردي و تلخي فضايِ حاكم بر شعر را شرح مي دهد و به سوال هايِ ذهنِ مخاطب كه از آغاز شعر در انتظار شناختن هويت قهرمان شعر بوده، پاسخ مي دهد. اگر قهرمان نوميد و خسته است دليلش اين است كه حتي يك نفر فريادها ، ناله ها و ضجه زدن هاي او را پاسخ نگفته است. حتي يك نفر . . .

*نه جويد زال زر را تا بسوزاند پر سيمرغ و پرسد چاره و ترفند،

نه دارد انتظارِ هفت تن جاويد و رجاوند،

ديگر بيزار حتي از دريغا گوئي و نوحه،

چو روح جغد ، گردان در مزار آجين اين شب هاي بي ساحل

زسنگستان شومش برگرفته دل

پناه آورده سوي سايه يِ سدري

كه رسته در كنارِ كوه بي حاصل.

قهرمان شعر حتي از عوامل فرا زميني (مانند سيمرغ و هفت تن جاويد و رجاوند) نااميد شده و حتي ديگر از غصه خوردن و افسوس خوردن هم بيزار شده و از آن همه نامردميِ مردمِ سرزمينش به سايه يِ يك درخت پناه آورده است

*و سنگستان گمنامش

كه روزي روزگاري شبچراغِ روزگاران بود؛

كنون ننگ آشياني نفرت آبادست، سوگش سور

چنان چون آبخوستي رو سپي، آغوش زي آفاق بگشوده

در او جاري هزاران جوي پر آبِ گل آلوده،

و صيادان دريا بارهاي دور

و بردن ها و بردن ها و بردن ها

و كشتي ها كشتي ها و كشتي ها

و گزمه ها و گشتي ها . . ."

شهرِ قهرمان درد كه روزي روشنگرِ روزگاران بوده و محل نور و خورشيد و نيايش و بهاران بوده، امروز مكان غارتگران و دزدان است و مثلِ روسپي است كه بر بلايا اغوش گشوده . شهري كه اخوان در اين شعر تصوير مي كند، همان كشور ايران در اواخر دهه ي 30 و آغاز دهه ي 40 است. كشوري كه همه چيز آن توسط غارتگران در حالِ يغما بوده است.

*-"سخن بسيار يا كم، وقت بيگاه ست.

نگه كن، روز كوتاه ست.

هنوز از آشيان دوريم و شب نزديك.

شنيدم قصه يِ اين پير مسكين را

بگو آيا تواند بود كو را رستگاري روي بنمايد؟

كليدي هست آيا كه ش طلسم بسته بگشايد؟"

مجددا فضايِ شعر، تبديل به فضايي "روايي- داستاني" مي شود و داستان ادامه مي يابد و يكي از كبوتران از ديگري مي پرسد كه ايا راه حلي برايِ رستگاريِ شهريار شهر سنگستان وجود دارد؟

*-"تواند بود.

پس از اين كوهِ تشنه دره اي ژرف ست،

در او نزديك غاري تار و تنها، چشمه اي روشن

از اينجا تا كنارِ چشمه راهي نيست.

چنين بايد كه شهزاده در آن چشمه بشويد تن.

تواند باز بيند روزگارِ وصل.

تواند بود و بايد بود

از اسب افتاده او، نزاصل."

زبانِ اخوان در اين بخش از شعر مانند بسياري ديگر از شعرهايش زباني است كه از كلمات، آداب و سنن ايران باستان سود مي جويد. در اين بخش با نگاهي غير واقعي رستگاري و راه نجاتِ قهرمانِ داستان را كمك خواستن از عواملِ ماوراء طبيعي مي داند و شايد اين طنز تلخي است كه تكرار مي شود و راه نجات مشكلي زميني را نه در زمين كه در ماورا مي نماياند . يعني عملا نجاتي غيرممكن.

از ديگر سو در آخر اين بخش سويي از اميد نشان داده مي شود و احتمال آن كه قهرمانِ شعر مجددا روزگار وصل را ببيند محال ندانسته و راوي معتقد است او اصل خود را از دست نداده و هنوز همان قهرمان است.

*-غريبم، قصه ام چون غصه ام بسيار

سخن پوشيده بشنو، اسب من مرده ست و اصلم پير و پژمرده ست،

غم دل با تو گويم، غار!

كبوترهاي جادوي بشارتگوي

نشستند و تواند بود و بايد بود ها گفتند

بشارت ها به من دادند و سوي لانه شان رفتند.

من آن كالام را دريا فرو برده

گله ام را گرگ ها خورده

من آن آواره ي اين دشتِ بي فرسنگ

من آن شهر اسيرم ساكنانش سنگ.

در اين جا شاعر به يك باره وارد شعر مي شود و مي گويد آن قهرمانِ دردي كه پيش تر از آن سخن رفت، خود من هستم كه چنين بي نوا و درمانده ام و شهرِ سنگستان كشور من است و مردم من، مردم شهر سنگستان هستند كه هيچ پاسخي به فريادهاي قهرمان (يا قهرمانان) خود نمي دهند.

*ولي گويا دگر اين بينوا شهزاده بايد دخمه اي جويد.

دريغا دخمه اي در خورد اين تنهايِ بد فرجام نتوان يافت.

شاعر آن قدر خود را درمانده مي بيند كه گشايش كارش را در دخمه اي مي بيند. اما حتي دخمه اي ناچيز نيز يافت نمي شود.

*كجايي اي حريق؟ اي سيل؟ اي آوار؟

اشارت ها درست و راست بود ، اما بشارتها ،

ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگينم ، غار!

شاعر از ناتواني و ناچاري آرزو مي كند كه روي زمين نباشد و فرياد مي زند و از آتش و سيل و آوار كمك مي خواهد تا او را از بين ببرند، شايد اينگونه درد او تسكين يابد اما باز هم مي بيند كه تغييري حاصل نشد . شك مي كند و با خود مي گويد نشانه هايي كه كبوتران دادند همه درست است، اما ان چه نويد دادند اتفاق نيافتاد...

*درخشان چشمه پيش چشم من خوشيد.

فروزان آتشم را باد خاموشيد.

فكندم ريگ ها را يك به يك در چاه

همه امشا سپندان را بنام آواز دادم ليك،

به جاي آب ، دود از چاه سر بر كرد، گفتي ديو مي گفت: آه.

حتي آخرين تلاش هايِ قهرمانِ نا اميدِ شعر نيز بي نتيجه مي ماند. هر كاري كه از دستش بر مي آيد يا به او گفته اند را انجام ميدهد و امشا سپندان ( مظاهرِ‌خير و نيكي) را به ياري مي طلبد ، ولي باز هم همه يِ‌ اميدها به يأس تبديل مي شوند .حتي به جايِ آب هم از چاه دودي بيرون مي آيد كه انگار از دهانِ‌ديو (مظهرِ پليدي) بيرون آمده.

*مگر ديگر فروغِ ايزدي آذر مقدس نيست؟

مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نيست؟

زمين گنديد ، آيا بر فراز آسمان كس نيست؟

شاعر در اين جا به شكلي از عصيان و شك مي رسد و مي پرسد چرا ديگر حتي عوامل معنوي و آسماني نيز به ما كمك نمي كنند؟

*گسسته است زنجير هزار اهريمني تر ز آنكه در بند دماوند ست؛

پشوتن مرده است آيا؟

و برف جاودان بارنده ، سام گرد را سنگ سياهي كرده است آيا؟ . . .

شاعر مي گويد همه جا از اهريمن و نمادهاي اهريمني پر شده و مي پرسد آيا درد و سرما آنقدر زياد است كه تمامِ قهرمانان ها يخ زده ، مرده و به سنگ گشته اند؟

*سخن مي گفت ، سر در غار كرده ، شهريارِ شهر سنگستان.

سخن مي گفت با تاريكيِ خلوت

تو پنداري معني دلمرده در آتشگهي خاموش

ز بيدادِ انيران شكوه ها مي كرد.

ستم هاي فرنگ و ترك و تازي را

شكايت با شكسته بازوانِ ميترا مي كرد.

غمان ِ قرن ها را زار مي ناليد.

حزين آواي او در غار مي گشت و صدا مي كرد.

شاعر از ديد ناظري بيروني قهرمانِ شعر را توصيف مي كند : قهرماني كه دردِ خود را تنها در تاريكي مي تواند فرياد كند. قهرماني كه به آتشكده اي خاموش! پناه آورده . قهرماني كه حتي خدايان هم به كمكش نمي آيند. چرا كه دستان آن ها هم كوتاه و شكسته است. قهرمانِ شعر از فرط درد فقط زار مي زند و مي نالد.

*-. . . غم دل با تو گويم، غار!

بگو آيا مرا ديگر اميدِ رستگاري نيست؟

صدا نالنده پاسخ داد:

". . . آري نيست."

در آخرين تلاش ، قهرمانِ درد ، اميد كوچكي را در دل مي پروراند و براي آخرين بار به غار متوسل مي شود و اميد رستگاري را از غار مي طلبد ، غار كه خود يک حجمِ پوچِ بی انتهاست . آخرين تلاش هم به يأس تبديل مي شود . غار با اين که موجودي بي جان است ، اما از اين همه درد به سخن مي آيد و در جواب می گويد: اميد ِ رستگاری نيست. . . .

و به راستي شايد آنگونه كه اخوان مي گويد هيچ اميدي به فرداي بهتر يا تسكينِ دردهايِ بزرگِ تاريخي اين مردم نيست. و امروز هم دعوتِ قهرمانانِ درد ، بي جواب مي ماند.

محمد فلاح نيا

پاييز 1382

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر