۱۳۹۰ بهمن ۲۲, شنبه

استهبان- ارديبهشت 1384

تازگی ها، خواب هایِ عجيبی می بينم. خوابِ تمامِ عزيرانم را می بينم. خواب می بينم که کليدِ خانه ام دو تا شده. برایِ احتياط، دو کليد رویِ جاکليدی آويزان شده، اما هيچ کدام از آن ها در را باز نمی کنند. خواب ديدم که با پريسا دعوا کردم و برایِ هميشه از او خداحافظی کردم. خوابِ زندگی در خوابگاه را می بينم. من گاهی فکر می کنم که زندگی ام را هم دارم خواب می بينم و هرگز حقيقتی را که گمان می کنم عينِ بيداری است، با چشم هایِ بازِ خود نديده ام.

نمی دانم چرا؛ اما در نورِ شمع نشسته ام و می نويسم. آتش برايم جذابيت خاصی دارد. شايد يک روز چشم هايم را آرام بستم و طوری که هيچ کس متوجه نشود عمدی است، خودم وتمامِ دور و برم را به آتش کشيدم. سوختن واقعا وحشت ناک است. می دانم.

من خيلی زياد وسوسه می شوم که موهایِ سرم را از ته بتراشم و يا رگِدستم را ببرم و قطره قطره خون چکيدنِ آن را ببينم. اما هر وقت که حتی بر حسبِ اتفاق دستم می برد، سريع پی مداوايش می دوم. من حتی امروز به اين فکر کردم که می توانم هاشم را با يک کاردِ معمولی بکشم! اما از پشت...

چون فکر می کنم که دوستش دارم، اين فکر به ذهنم خطور کرد.

رئيس و معاونينِ دانشکده ی مان را که روزی صد بار در ذهنم تير باران می کنم. اين بار نه از سرِ دوست داشتن،که مشخص است از سرِ نفرت.

به حلق آويز شدنم هم فکر کرده ام. هر وقت می خواهم پیِ دليل برایِ زندگی ام بگردم، به اين جا می رسم! هر وقت که به دوستانم فکر می کنم هم، همين طور...

جوشانده یِ بابونه خوردم. آنچنان چنگی به دل نمی زد. هاشم می گويد:"خود کشی، بی وجودی می خواهد...!"

قبلا هم او با حرف هايش مرا به زندگی اميد وار کرده بود. راست هم می گفت. هنوز همان طوری که او گفته بود،کار هایِ بسياری هست که انجام نداده ام و شعر هایِ بسياری هست که نسروده ام. شعرهايی که تنها من می توانم بسرايمشان.

او هميشه راست می گفت. هميشه! من خوشبخت بودم که کسی مثلِ او را داشتم. جمله یِ جالبی از "پرومته" خواندم: "من از تمامِ خدايان متنفرم!"

پرومته، ايکاروس و سزيف، شخصيت هایِ جالبی هستند. موهايم در شعله یِ شمع، سوخت!

شايد خشمِ زئوس بود که بر من نازل شد! شمع را گذاشتم آن طرف تر، اما اگر تمامِ موهايم هم می سوخت، به بودنش گواهی نمی دادم.

چند شبِ پيش برایِ هاشم چيز هايی نوشته بودم که همه را سوزاندم.

امروزعصر، عصرِ بدی نبود. شبِ قبل ساعت 12 خوابيده بودم و امروز ساعت 7 عصر از تختم بيرون آمدم. ازخانه زدم بيرون. يکی از دوستانِ قديمی را ديدم که در دبستان با هم همکلاس بوديم. الان هم با هم عمران می خوانيم. خيلی از گذشته ياد کرديم. شام هم بيرون خورديم که باعث شد حساب هایِ مالی ام به هم بريزند. البته پيشنهادِ او بود. شام را علی رغمِ اصرارِ او بر اين که مرا مهمان کند، دنگی پرداخت کرديم. شامِ بدی نبود. اما من کلا پيتزا و ساندويچِ اين جا را خيلی دوست ندارم.اين همکلاسیِ قديمی، معلمِ زبان هم هست. از 20 کلمه، شايد 2 تايش را بلد نباشد وضعيتش خيلی بهتر از من است.

به من گفت:"حيفِ تو بود که آمدی اين جا!"

ولی من اين عقيده را ندارم. از اين دانشگاه متنفرم، اما راضی ام که زندگی ام را با ادبيات تاخت زده ام. پسرِ خوب و ساده ای است.

خيلی تنبل شده ام. از آينده یِ درسی و شغلی ام می ترسم. شايد بهتر باشد به جایِ اين همه تنبلی، سری هم به کتاب هايم بزنم.

آخرِ هفته یِ آينده به اهواز می روم. فکرش هم لذت بخش است!

هاشم عصری تماس گرفت. نمی دانم چه کار داشت. وقتی گفتم استهبانم، خداحافظی کرد. تماسش اميد وار کننده بود...

از خواندنِ کتابِ اخلاقِ ناصری، خسته شده ام. حوصله ام را سر می برد. هر بار، بيش تر از 4 يا 5 صفحه نمی توانم بخوانم. باز سرايی هایِ صالحی هم همين طورند! کلماتِ محدود و لحنِ ثابتِ او خسته کننده است. شمع کم کم دارد به انتها می رسد. من هم بهتر است سری به کتاب هایِ درسی ام بزنم.

بنابر اين، تا گاهِ ديگر، بدرود...

محمد فلاح نيا

8/2/84

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر